پارت اول: هیولای زیبا

Mehraban.K.T Mehraban.K.T Mehraban.K.T · 1403/9/20 18:44 · خواندن 3 دقیقه

چراغ ها مثل سیاره می درخشیدند. البته اگر سیاره ای بود که می درخشید.
ستاره ها زیبا و فریبنده بودند. درست به همان اندازه که سیاهچاله نورانی بود.
و خدا آن لحظه حضور داشت. حضوری به پررنگی حضور شیطان در دل انسان ها.
بله‌. این حقیقتی بود که همیشه حقیقت می ماند. خدا حاضر است. حقیقتی دروغ آمیز که همه باور دارند. درست به همان اندازه که از او بیزارند.
خب، اگر حضور دارد کجاست؟
این سوالیست که کسی جرئت پرسیدنش را ندارد. ولی همه در ذهنشان می پرسند: پس کجاست آن امید درخشان؟ آن راز حقیقی که وعده داده شده؟
انسان ها مثل دسته ای از حشرات در هم راه می رفتند، با افکارشان پا روی افکار دیگران می گذاشتند و رد کفششان می ماند. با عجله از روی تمام زیبایی ها می گذرند تا افسانه های کودکی را فراموش کنند. افسانه هایی حقیقی تر از حقیقت‌. افسانه های زیبا. افسانه های شیرین. قصر زیبای کودکی را فرو میریختند تا ساختمانی بتنی روی آن بسازند‌.
این کار همه ی آنها بود.

و در این بهبوهه اگر از یکی از آنها بپرسی چه هدفی از زندگی داری، چنین جوابی دارند:"مجبوریم." و "مرگ"
اندک تعدادی هم هستند که این جواب را می دهند:"دنبال حقیقت زندگی هستم."
حقیقت زندگی. حقیقت پنهان زندگی.
یک دروغ زیبا‌. دروغی برای ادامه ی زندگی.
چون زندگی رازی ندارد. خود زندگی راز زندگی است.
البته این نظر ما است. من و هیولا.
هیولا آن روز این را به من گفت. هیولا گاهی حرف های خردمندانه ای می زند. فقط گاهی. بقیه اوقات حرف هایش احمقانه اند.
البته همه ی ما همین هستیم. همه ی انسان ها اینطور هستند.
موافقید؟
آن روز دختر و هیولا در خیابان های ستاره ای خیس و نم کشیده راه می رفتند. دختر چکمه هایش را پوشیده بود. چکمه های خاکستری و بلند. با یک شلوار لی چسب و یک کت سرمه ای. کلاهش را روی سرش گذاشت. هیولا همراهش راه می رفت. 
هیولا دستش را دور شانه ی دختر حلقه کرده بود. هیولا معلوم نبود چند سال سن دارد. شاید به اندازه ی سن بشریت.
دختر با چشمانی که مثل کهکشان بود، در فرودگاه با پدرش خداحافظی کرد. هیولا هم دلتنگ پدر می شد. پدر یگانه نور زندگی دختر بود. تنها فرشته ی دختر. هرچند خود دختر هیولا را در درونش داشت. اما احتمالا پدرش به جای هیولا در وجودش فرشته داشت. حتی با وجود کار وحشتناکی که کرده بود.
نه. این تصور غلط بود. همه ی انسان ها در وجودشان یک هیولا دارند.
هیولا همچنان در کنار دختر راه می رفت. دختر سوار هواپیما شد و نزدیک پنجره نشست. هواپیما سرعت گرفت و در اوج آسمان رفت. شب بود. می توانستی از پنجره ستاره های کوچک شهر را ببینی. ماشین ها که مثل صف مورچه ها روی شکر در راهبندان پیش می رفتند و با چراغ هایشان مسیری نورانی درست می کردند. هواپیما اوج می گرفت و ستاره های شهر زندگی دختر در لایه های ابر های مرطوب محو می شدند. 
آدم های زیادی در هواپیما بودند. هر کس هیولایی در وجودش داشت.
ولی این داستان آن هیولا ها نیست.
این داستان هیولای من است. 
هیولای زیبای من.

چشمان ارغوانی ات چون اقیانوس غروب،
آتش انسانیت، تاریکی ام چون دسته چوب
کیست آن تاریکی زیبای من؟
همچنان من بودم و تاریکی و این حس خوب:)