پارت دوم: پدر و مادر جدید

Mehraban.K.T Mehraban.K.T Mehraban.K.T · 1403/9/20 19:00 · خواندن 3 دقیقه

آنها.
کلمه ای عجیب و پیچیده. میتواند بدون هیچ اشاره ای یادآور کسانی باشد.
برای دختر یادآور مادر و پدر جدیدش بود. آنها. هیچ حسی نسبت به پدر و مادر جدید نداشت. آنها را می شناخت‌. از اقوامشان بودند. بیایید اسم آنها را خانم مادر و آقای پدر بگذاریم.
آقای پدر مردی لاغر و قد بلند و دوست داشتنی بود. عینک می زد و مسن بود. مو هایش سفید شده بود. علاقه ی زیادی به سیگار داشت‌. چشمانش مثل شمع آب شده لطیف و گرم بود. از آن مرد ها بود که در گذشته خیلی ابهت و قدرت داشته ولی اکنون مطیع زنش شده است. دختر گذشته ی این مرد را نمی دانست ولی حالی که وجود داشت خیلی زیبا و دوست داشتنی و ناز بود‌. او مهربان و لطیف و ساکت و گوشه گیر بود. ولی دختر را خیلی دوست داشت‌. بوی سیگارش انگار با همه ی سیگار ها فرق داشت. بوی آقای پدر بود.
خانم مادر تپل و قد کوتاه بود. مو های طلایی داشت و چشمان عسلی. بسیار خوش خنده و پر حرف بود. برعکس شوهرش خیلی برونگرا بود. عاشق رنگ های زرد و سفید بود. رنگ های شاد. از آن ها بود که بسیار به خدا اعتماد داشت و از زندگی اش راضی بود. حتی در سنین بالا مشغول تجربه ی چیز های جدید بود. نقاشی‌، مسافرت، طبیعت گردی، ورزش و خیلی چیز های دیگر. روحیاتش مخالف همسرش بود. شاد و پر جنب و جوش و اجتماعی. او هم دختر را خیلی دوست داشت‌. مدام قربان صدقه اش می رفت.
اما هیچ کدام جای پدر و مادر اصلی دختر را نمی گرفتند.
حتی اگر دختر از مادرش متنفر بود‌. تنفری آغشته به عشقی کشنده.
دختر ۱۴ ساله بود. چشمانی مرموز و پیچیده مثل دو سیاهچاله عمیق داشت‌. لبخندی همیشه روی لبش بود. البته کسی نمی داند این لبخند واقعی است یا فقط یک نمایش؟ لبخند دختر هر گاه تنها می شد آب می شد و روی زمین چکه می کرد‌. دختر با چهره ی خالی به موبایلش خیره می شد تا وقتی که کسی داخل دنیایش شود و او دوباره آن لبخند را بازی کند‌.
حالا دختر توی خانه ی جدیدش بود. وسایلش را جمع کرده بود، سه چمدان داشت. چمدان لباس ها و دو چمدان کتاب درسی و وسایل دیگر. چمدان ها را در اتاق جدیدش رها کرد و روی تخت افتاد. آهی از میان لب هایش فرار کرد و دوید و از پنجره بیرون شد. ماه آن روز پشت ابر ها خودش را پنهان کرده بود. 
هیولا گوشه ی تخت نشست. "سلام بچه."
"سلام هیولا."
هیولا به آرامی آهی کشید و ساکت شد‌. به نقطه ای نامعلوم خیره شد‌. دختر پرسید:"حالت خوبه؟"
"دختر... به نظرت... من خیلی بد هستم؟ نباید وجود داشته باشم؟"
"چرا می پرسی؟"
"چون من باعث شدم از پدرت جدا بشی."
"اون مهم نیست. تو هم بخشی از من هستی‌."
هیولا با شگفتی به دختر نگاه کرد. "واقعا انقدر راحت می پذیری؟"
"چرا نه؟ تو بخش زیبایی از زندگی من هستی. و من عاشق زندگی ام هستم!"

مرا در آغوش بگیر ای شب شیرین
من ز زیبایی تو گم شده ام
یادگار روز های خوش و دیوانه‌ی دیرین
من و این زندگی و زیبای خندان شده ام... :)