
پارت سوم: تکه افکار

دختر داخل بازار راه می رفت. هیولا مدام به لباس ها و وسایل اشاره می کرد تا از خانم مادر بخواهد آنها را برایش بخرد. حتی او اکشن فیگور دازای را هم دید! ولی نتوانست آن را بخرد. او عاشق خرید بود و اعتراف می کرد که ولخرج است.
بعد از آن جلوی دریا رفت. پیکر آشنایی را از دور دید. آلستر بود. از هازبین هتل.
"آلستر!!"
او آلستر را خیلی دوست داشت. درواقع شاید خجالت آور باشد، ولی آلستر الگویش بود. الگویی برای تحمل درد ها. او آلستر را می فهمید. همیشه خندیدن در حالی که درد داری. کمی برای آلستر آواز خواند. بعد از آن هم خداحافظی کردند.
دختر هنوز به مدرسه نرفته بود. هنوز در مدرسه جدیدش ثبت نام نشده بود. نگرانی ای از بابت مدرسه نداشت. شاید خیلی کم.
خیلی وقت پیش دوستی داشت که عاشقش بود. دوستی و عشقی عمیق و خالصانه و کودکانه. اما دوستش وقتی فهمیده بود او بیمار است او را رها کرده بود.
البته رها شدن برایش عادی بود. به خصوص بعد از آن اتفاق...
نه. نباید به این چیز ها فکر می کرد.
همیشه لبخند می زد و شاد بود. بار ها خانم مادر و آقای پدر را بابا و مامان صدا کرده بود. میخواست همه چیز فراموش شود. همه چیز.
اما در پشت آن لبخند ها درد و زجر افکار بود..
افکاری درباره ی مادرش.
نه. نه. نباید به او فکر کند!
نباید!!
دختر سرش را گرفت. اکنون توی تخت زیر پتو بود.
هوا سرد و بارانی بود. دوچرخه اش زیر باران خیس می شد. دنیای تخیلاتش ته کشیده بود.
خسته بود.
باید خوشحال می بود. اما...
خب تا حدودی هم هیجان زده و خوشحال بود. چون به تازگی از بازار آمده بود.
آن افکار... لعنتی. آن افکار هیچوقت نمی رفتند.
مامان... چرا رفتی؟
حالا دختر توی دستشویی بود. نشسته بود و با موبایلش کار می کرد. چون اینترنت نداشت برای خودش داستان و شعر می نوشت. عاشق نوشتن بود. نوشتن شعر، داستان، دلنوشته... و هر چیز دیگری.
دختر خاطرات تکه تکه را کنار هم می گذاشت. هرکدام را مثل تکه ای پارچه به دیگری می دوخت.
و این خاطرات تکه تکه همینجا هستند.